على بن محمد ناصر خان ظهير الدوله

52

سفرنامه ظهير الدوله ( همراه مظفر الدين شاه به فرنگستان ) ( فارسى )

كرده باشد . بعد از صرف چاى و تعارفات كه اين مهمانخانه منزل خودتان است و آنچه بخواهند پس از فرمايش دادن حاضر است ، برخاسته رفت . كاغذ به نواب ميرزاى عماد الدوله حكمران قزوين نوشته احوالى از او پرسيدم . نيم يا يك ساعت از شب گذشته با ظهير الاعيان رفتم به حمام كه معروف به حمام مسجد و خيلى به مهمانخانه نزديك بود . حمام كوچك گود تاريكى بود ، بسيار كهنه . در بين از استاد دلاك رفتار حكومت با رعيت و رضايت رعيت از حكومت را سؤال كردم معلوم شد چندان دلخوش نبودند . از گرانى نان خيلى شكوه داشت . مىگفت نان به وزن سنگ شاه ، منى سه قران است . بميرم براشان كه به وزن تهران منى يك قران و نيم مىشود و هم مىگفت نانواها چندى پيش از اين رفتند به شاهزاده و حاكم گفتند كه مرخص كنيد خودمان گندم خريده ترتيبى بدهيم كه نان ارزان بشود و شاهزاده گفته بوده است كه اگر روزى سى تومان به من مىدهيد اذن مىدهم و الا خير ، براى آنكه آنها كه حالا نان گران مىفروشند روزى سى تومان به من مىدهند . خيلى تحسين كردم به فتوت حضرت و الا : اگر راست باشد . گمان نمىكنم كه راست باشد . زيرا كه خيلى فطرت پستى مىخواهد كه رضا باشد سىهزار نفر در فقر و سختى و زحمت باشند كه خودش روزى سى تومان مداخل كند . البته انشاء اللّه دروغ است . براى آنكه حضرت و الا عماد الدوله پسر مرحوم عماد الدوله و نواده خاقان مغفور فتحعلى شاه مبرور هستند و طبعشان هرگز به اين گدائى نيست . و هم استاد مىگفت كسبه و رعيت خيال دارند در ورود اعليحضرت شاه تظلم كنند . در دلم از مولى ( ع ) خواستم كه عرض اين بيچاره‌ها را به گوش خود اعليحضرت شاه برساند كه البته اگر بشنوند و راست باشد رفع ظلم خواهد فرمود . اگرچه هزار مرتبه ديده‌ام كه تظلمات را به هزار جد و جهد از شاه پوشيده داشته‌اند . سه ساعت از شب گذشته از حمام بيرون آمديم . مهتاب پاك خوبى بود ، دوبه‌دو رفتيم مسجد جامع را تماشا كرديم . بناى خوبيست حيف كه تعمير پيدا كرده و آنقدر تعميرش نخواهند كرد تا به كلّى خراب شود . آمديم كه به منزل برويم ، خادم مسجد درب كوچه را بسته بود . به زحمت خيلى زيادى از بام حمام رفتيم و از كوچه و راه ديگر وارد مهمانخانه شديم . حضرت و الا جواب كاغذ